تو بودی ، روی سومین صندلی از ردیف سوم و من انگار فقط تو را دیدم . گچ توی دستم مانده بود یادم نمی آمد پیش از این لحظه چه گفته بودم ، برایم عجیب بود که چطور در این کلاس شلوغ تو را ، تو را یافته بودم.
یکشنبه ی دوم :
گرما از پنجره می زد به صورتم . کتاب را باز کردم . تو خیره به من بودی مثل بقیه و من یک ساعت و نیم تمام حرف زدم و گفتم و تو نگاه کردی و مدام مداد را توی دستت چرخاندی.
کلاس تمام شده بود، دلم می خواست پیش از رفتنت تمام سالهای تدریس و سابقه ی کار و آبرو و هر چه مثل این را فراموش کنم ، تو را صدا کنم ، تو نگاهم کنی من عرق پیشانی ام را خشک کنم و بعد بگویم : من تنهام ، خیلی تنها... تو تعجب کنی و من دوباره بگویم : و دوست دارم شما این تنهایی را پر کنید .
تا به خودم بیایم کلاس خالی شده و من دوباره ماندم با یک هفته انتظار.
یکشنبه ی سوم :
مگر نمی شود که استاد عاشق یک دانشجوی سال دوم باشد که مدام سر کلاس مدادش را توی دستش می چر خاند ؟
کتابم را بستم و گفتم: خسته نباشید.
تو از بین بقیه ی دانشجوها صدایم کردی : استاد ! یه لحظه... انگار دلت می خواست قبل از اینکه از روی صندلی بلند شوم خودت را به من برسانی . نمی دانستی برای آمدنت می توانم سالها روی صندلی بنشینم .
آمدی نزدیک ، صدایت را صاف کردی " استاد روزتون مبارک " . نگاهت کردم تو کارت تبریکی را به طرفم گرفتی : استاد قابل نداره ...
پیش از این فکر می کردم چشم ها یت سیاه سیاهند اما آن لحظه دیدم دو تا چشم قهوه ای به من خیره شده .

